تبلیغات
kise

سلام

من مدیر این وبلاگ هستم و قراره خبرهای داغی از پروژه جدید شقایق شفیع پور بهتون بدم....

منتظر سورپرایز باشین!



تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1391 | 02:28 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات
با سلام و عذرخواهی بابت تاخیر!امیدوارم حالتون خوب باشه...
یه خبر خوب برای افرادی که تو اینستاگرام پیج دارن دارم!
تونستم پیج شخصی خانم شقایق شفیع پور رو پیدا کنم که فعال هست و private هم نشده و همگی می تونیم ایشون رو فالو کنیم!
از اون هایی که تو اینستاگرام هستن تقاضا دارم ایشون رو فالو کنن تا بتونیم ازشون حمایت کنیم.
یوزرشون به این اسمه:shshom
ممنون از همگی


تاریخ : جمعه 10 آبان 1392 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام دوستان عزیزم.امیدوارم حالتون خوب باشه.امروز متن زیبایی از خانوم شفیع پور به دستم رسیده که مناسبت تولد پنجاه سالگی پدرشون نوشتن.خیلی جالب و پر احساسه و فکر می کنم برای همه ی دختر و پدرهای دنیاست!

تو را به حرمت نیم قرن جنگ با زندگی،تو را به احترام نسبتمان...

تو را به شیر پاک مادربزرگ،تو را به عشق به آینده مان...

تو را به حق صلابت نگاه آقاجان،تو را به روح عزیزان از دست رفته مان...

تو را به قوت دستانت به هنگام نوشتن،تو را به یادها و خاطراتمان...

تو را به عظمت عشق نافرجامت،تو را به خنده های بی پایانمان...

تو را به جان تک تک دشمنانت،تو را به قهر و آشتی هایمان...

تو را به قهر و آشتی هایمان،تو را به خنده های بی پایانمان

تو را به یادها و خاطراتمان،تو را به روح عزیزان از دست رفته مان

تو را به عشق به آینده مان،تو را به احترام نسبتمان...

که من دختر و تو پدر باشی

که من فاعل و تو مفعول باشی

که من عاشق و تو معشوق باشی

که من فاتح و تو مفتوح باشی

که تو هر چه باشی من همانم

بد یا خوب من همانم

زشت یا زیبا من همانم

غنی یا فقیر من همانم

که باید بمانی تا بمانم

باید بگویی تا بگویم

نترسی تا نترسم

بخندی تا بخندم

بجنگی تا بجنگم...

پس تو را به پنجاه سال عمر با عزتت قسم،پنجاه سال دیگر هم بمان...

 



تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 06:29 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام و عیدتون مبارک.امیدوارم عباداتتون قبول بوده باشه.یک دلنوشته از خانم شفیع پور که البته ربطی به عید نداره اما تازه به دستم رسیده دارم که براتون گذاشتم و امیدوارم خوشتون بیاد.پاینده باشین.

امروز صبح خبر بسیار بدی شانه هایم را از غم و اندوه تکان داد.چشمانم را تر کرد و لبانم بی جهت لرزید...

امروز خبر دادند معین،این خواننده ی خوش صدا و مردمدار،شب گذشته در تصادفی وحشتناک کشته شده و دیگر صدایش را نخواهیم داشت.بعد از نیم ساعت که در فضای مجازی جستجو کردم و متوجه شدم این شایعه صحت ندارد،تصمیم گرفتم بنویسم:

آقا،من با معما و کعبه ی عشقتان زندگی کردم،با میلاد و ناجی بزرگ شدم،پدر آهنگ "چشماتو وا کن و ببین،ببین که بابا اومده" رو برایم زمزمه می کرد،با رویا و طلوعتان شروعی دوباره داشتم و سفرتان همچنان در گوشم می پیچد...

قول بدهید همیشه بمانید و بمانید...

ارادتمند شما

شقایق شفیع پور

 

18/5/92

 



تاریخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام.خانم شفیع پور متنی رو نوشتن که وقتی خوندم حسابی دگرگون شدم.امیدوارم شما هم حال من رو داشته باشین!

دیشب از کام مرگ برگشتم.رخت و لباسم خاکی ست.اندکی،فقط اندکی بوی ناامیدی و پوچی می دهم.دیشب تمام بدنم از نفرت به خود پیچید و تبدیل به مشتی کینه شد.آن کینه هم ثابت نماند...

در مغزم کلمات مانند ریتم آهنگِ...جلو می رفتند و من دو به یک می مردم و زنده می شدم.زنده می شدم تا در فکر چگونه مردن باشم و از این فکر می مردم...دیشب در دلم با همه وداع گفتم.پدر،مادر،...

فکر می کردم چه بر روی آینه ی اتاقم بنویسم تا به یادگار بماند...جمله ای از خودم یا بزرگان؟!اصلاً چیزی بنویسم یا نه؟!قرص ها در مشتم از عرق نمناک شدند.آبی که در لیوان بود گرم شد و من همچنان در فکر نفس کشیدن یا نکشیدن هستم!

پیر فرزانه می گوید تحمل کن و نخور...شور و هیجان می گوید تمامش کن،فردا کسی انتظارت را نمی کشد...قرص را بو می کشم.گیج می شوم.گیجِ گیج...می خواهم تمامش کنم،فردا کسی انتظار مرا نمی کشد...

صدایی مرا به خود می خواند...می گوید بمان!

آری،دیشب از کام مرگ برگشتم...

 

سی تیر ماه،1392

 



تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 05:52 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام و با تبریک روز قلم،از خانم شفیع پور مطلبی براتون گذاشتم که خوندنش انرژی می ده و به مناسبت همین روز هست...

روز پیکار اندیشه و جهل است.روز همبستگی دست و کاغذ.اولین سالیست که احساس می کنم این روز را باید تبریک بگویم.اولین تابستانیست که در من شوق نویسنده شدن جان می گیرد و بی آن که بدانم چه آینده ای در پیش رویم است بی اختیار لبخند می زنم!

بارها کاغذی نو برداشتم و سیاهش کردم،بارها سرخورده شدم و به کنج تنهایی خویش پناه بردم...اما دیگر وقت آن رسیده قلم به دستان حماسه ای بیافرینند.در این روز باستانی و البته با شکوه،وقتش رسیده یک صدا و با تمام قوا فریادِ "دستانمان هنوز هم جان دارند"، سر دهند.همان دستانی که ما را با خود به ورطه ی هولناک جنون و عشق و درد کشاندند...

و ما باید با تمام وجود از این دستان حمایت کنیم و از راه دور بوسه ای بر انگشتان هنرمند و خلاق اهل قلم بزنیم که جز این کاری نتوان کرد.

آری،روز پیکار اندیشه و جهل مبارک.

 



تاریخ : جمعه 14 تیر 1392 | 03:16 ق.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام و روز همگی به خیر

ضمن عرض تسلیت به خانم شقایق شفیع پور بابت از دست دادن دوست گرامی و فهیم،آقای مهندس کاوه منصوری که از اقوام ایشون بودن،دستنوشته ای به قلم خود خانم شفیع پور در این پست می ذارم که شرح حال رابطه این دو انسان خوش ذوق بود.لطفاً بعد از خواندن مطلب فاتحه ای قرائت بفرمایید.

سه روز شده یا چهار روز؟!این که نیستی را می گویم.الان که دارم می نویسم تیک تاک ساعت نزدیک های سه صبح را نشان می دهد.آری،چهار روز شده...بگذار برگردم به چهار روز قبل،نه یک سال قبل،نه دوسال قبل!همان وقت که از خدا عمری دوباره گرفتی و بعد از چندین روز که در اغما بودی دوباره چشمان آبی ات را باز کردی!با خود گفتم دوباره آمدی تا حماسه بیافرینی،آمدی تا غوغایی به پا کنی و جاودانه شوی!گفتم این عمر دوباره حکمت بسیار دارد!این سلام حرفهای ناگفته دارد!

دو سال تمام را با صدایت در نیمه های شب به صبح رساندم.دو سال کم زمانی نیست!می دانی؟!شرطی شده بودم که با صدایت در نیمه های شب بخندم و گاهی هم گریه کنم!دروغ نگویم جاهایی از دستت عصبانی می شدم و دوبار هم دلم گرفت.این را به پایت می نویسم بی معرفت!صدای زنگ تلفن در ظلمت شب با من حرف ها داشت!می گفت گوشی را بردار و با کسی سخن بگو که دنیای درد و دل دارد!سنگ صبور کسی باش که از همه ی دنیا رانده شده است و فقط تو مانده ای و بس!با او مدارا کن تا آرام شود و سفره دل باز کند!

تو در حوالی صبح سفره دل باز می کردی،صدای دو رگه ات،همان که من شرطی شنیدنش شده بودم،برایم طنین انداز بود.می گفتی:

شقایق؟دارم دیوانه می شم!

و من به حرف های پر التهابت از ته دل،می فهمی؟!،از ته دل می خندیدم!می گفتم:

چی شده؟!باز هم عاشق شدی؟!باز هم حرف هایت را نمی فهمند؟!

سرفه ای می کردی که می دانستم از کشیدن بیش از حد سیگار است و می گفتی:

هنوز هم کودک درونم زنده است!

یادت می آید؟!لب ساحل سنگی،چهار صبح بود یا عقب تر نمی دانم.تو اخوان می خواندی و من با التماس گفتم:

تا طلوع خورشید بمانیم!

هیکل تنومندت تکانی خورد و لبانت جنبید و من از صدای امواج دریا،صدایت را نداشتم و داد زدم:

چه گفتی؟!

تو با همان صدای دو رگه فریاد کشیدی:

خب بمانیم،من که حرفی ندارم!

بعد من پلک هایم سنگین شدند و طبق معمول پای حرفم نماندم و بازگشتیم.

حکم کن اما نه بی دل،با دلت دل حکم کن!

این شعر را هر وقت سکوتی بینمان حاکم می شد می خواندی و وقتی چپ چپ نگاهت می کردم از ته دل می خندیدی!از حق نگذریم زمستان اخوان را بی نظیر دکلمه می کردی!من آن قسمتش را که می خواندی "هوا بس ناجوانمردانه سرد است" خیلی دوست داشتم و یادم هست همیشه زیر لب همراهت زمزمه می کردم.

برگردیم به چهار روز قبل و باقی خاطرات این دو سال دوستی و محبت را بین خودمان دفن کنیم و محترمش بداریم که جز این چیزی بینمان نمانده!

شنبه روزی بود،تماس گرفتند که فلانی با همه خداجافظی کرده و دارد با زندگی وداع می گوید.با خود گفتم دروغ است!دارد خودش را عزیزتر می کند.با این حال شماره ات را گرفتم.یک بار،دو بار،سه بار،شاید بار چهارم بود که برداشتی.صدایت حسابی مهربان شده بود و با تمسخر گفتم:

چه غلطی می خواهی بکنی؟!

نیشخندی زدی و گفتی:

هیچی عزیز دلم،می خواهم راحت شوم!این جا راحت نیستم!

خیلی بحث کردیم،یادت که هست؟!لحظه های آخر با حرف های بی سر و ته که آن موقع جدی اش نگرفتم کلافه ام کردی و من گفتم:

خفه شو!

صدایت هنوز در گوشم می پیچد که چه پاسخ دادی:

چشم،دیگه خفه می شوم!

داشتم دلجویی می کردم که به میان حرفم پریدی و گفتی:

عزیز دلم این آخرین باری بود که صدایم را شنیدی،خداحافظ!

و من چهار روز که نه،هفت روز است صدایت را ندارم!بعد از خوردن آن قرص لعنتی که می گویند سیانور دارد،سه روز را در بیمارستان بودی،یادت هست؟می گویند روز اول و دوم صحبت می کردی!

من تا بیمارستانت شش،هفت ساعت فاصله داشتم.با این حال خودم را رساندم تا نه برای بار آخر،بلکه برای دیدنت در آن حال و گفتن و خندیدن آمدم.چهل دقیقه ای منتظر ماندم تا اجازه ی ورود دادند.با خود گفتم می روم بالای سرش و با نیشخند می گویم عجب جان سختی هستی!حالا دیدی خفه نشدی و خداحافظی ات بی معنی بود؟!نگفتم بچه بازی را کنار بگذار؟!تو ناسلامتی یازده سال از من بزرگتری و باید الگویم باشی!تو حالا حالاها باید شعر زمستان اخوان را برایم دکلمه کنی!در مواقع سکوت بگویی حکم کن اما نه بی دل،با دلت دل حکم کن!

قلبم،چه بگویم؟،با اضطراب که نه،با تشویش می زد!میان چندین تخت پیدایت کردم.چشمانت مانند دو تیله ی آبی بر چهره ام ثابت بود و قفسه سینه ات هر از چندگاهی بالا و پایین می رفت.به من گفته بودند حرف هم می زنی اما هر چه صدایت کردم پاسخی ندادی!از گوشه چشمانت اشک جاری بود و من دستت را که به تخت بسته بودند تا سِرُمت را نکنی گرفتم و بر آن بوسه ای زدم.پیشانی ات را لمس کردم و به چشمانت خیره شدم.هیچ پشیمانی در آن موج نمی زد و من این را به حتم می گویم!فقط جان دادن برایت کمی عذاب آور شده بود.حتی کلافه هم نبودی!فقط پنج دقیقه کنارت تاب آوردم و وداع کردم.

آری،چهار روز قبل بود.درست سر ساعت پنج بعد از ظهر،روی کاناپه نشسته بودم و قبلش برایت دعا کرده بودم.مادر با کسی پای تلفن حرف می زد.مادر پای تلفن ضجه می زد...

آری،تو جان داده بودی و من وجدانم در عذابی عمیق فرو رفت...

آری،تو خود را کشته بودی و من در این چهار روز هزاران بار بی تو می میرم...

 

 

هم صحبت نیمه شب های من...کاوه

 

 

شقایق شفیع پور

 

 



تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام و خسته نباشید به همه تون!امروز متنی رو براتون آماده کردم از خانم شفیع پور که به مناسبت روز پدر و مرد به همه ی پدران و پسران تقدیم کردن،از جمله پدر بزرگوار خودشون.بخونین و لذت ببرین...

 

یاد ایّام است،آری...بوی تولّد می آید...بوی بقاء!شیون کودکی شیرخواره در پستوی خانه ای نه چندان دور...این زن شیر زاییده است،مبارکش باشد!خانه غرق نور می شود.بوی عود و اسپند کوچه را پُر می کند.این زن شیر زاییده است!می گویند کاکل زری،می گویند چراغ خانه،نور چشمی،روح خانه...

روزها می گذرد و او روی پاهای سنگینش می ایستد.قدم ها را برمیدارد و جنگیدن را می آموزد.او شیر است و سلطنت برازنده اوست...

دارد عاشق می شود.می گویند غرور دارد و تعصّب به خرج می دهد!

می گویند قدرتمند است،می گویند مقاوم است!

همچون شاهزاده ای سوار بر اسب می تازد و عروسش را می رُباید و با خود به حجله می برد...

یاد ایّام است...روزها به کار است و شب ها سنگ صبور خانه.انگار این عادت خودخوری را در خون دارد بی پیر!

جفتش می زاید و او سرفراز از این عملکرد با شکوه و فاخر،نامش تغییر می یابد و قرار است همچون کوه پشت انسان کوچکی باشد که می گویند فرزندش است و او چه زیبا نامش را به پدر تغییر می دهد!او کودکیش را در غبار پدرانه اش گم می کند و در شعف طفلش باز

می یابد!

حالا دیگر روزها به کار است و شب ها همبازی و سنگ صبور!حالا دیگر برای نوپای تازه وارد کمر خم می کند و او را به دوش

می کِشد!حالا دیگر با آن جُثّه عظیم و تنومندش پشت دیوار خانه قائم می شود تا کودکش او را بیابد!و حالا دیگر...

آری،یاد ایّام است.آن زن شیر زاییده بود!

 

تقدیم به تمامی پدران و پسران

شقایق شفیع پور



تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 05:30 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام.امیدوارم حال همگی خوب باشه.امروز متنی به دستم رسیده از خانوم شفیع پور که ظاهراً گفته شده برای شخص خاصی نوشته و به نظرم یه جورایی رمانتیکه و با حال و هوای عاشق ها جور در میاد...

در ضمن ایشون آی دی شون رو در اختیار عموم می ذارن تا بتونیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم

در ادامه مطلب می تونین متن رو بخونین و لذت ببرین...


ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 21 اردیبهشت 1392 | 05:30 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام و خسته نباشید به همه ی دوستان عزیزم.متنی به دستم رسیده به قلم خانوم شفیع پور که گویا در پی اتفاقی ایشون این مطلب رو نگارش کردن.با هم بخونیم و استقامت رو بیاموزیم:

به نام زن...به نام اشک...به نام ضجه و درد...به نام آوای مؤنث بودن...

نفس های ظریفش را چه کسی بریده است؟!این مؤنث بی پناه را چه کسی پناه می دهد؟!

آری،به نام حقانیت...

روزی در این بدن موجودی جان گرفته است.روزی از این بدن کودکی متولد شده است!شبی قبل تر از آن مذکری رویش خوابیده است و ...

به نام یاد ایام...زن!

به نام زنی با دستانی کرخ و پاهایی سست!به نام گیسوان چیده شده و مژگانی سوخته!لبان نیمه باز و چشمی باد کرده...به نام سینه ای ستبر!

مادری بود این زن،مادری داشت این زن،کودکی بود روزی،کودکی داشت این زن.

باید که به یادش آورد کیست!باید که به یادش آورد چیست!او را در نهان خانه پنهان کردند،باید که هویدا شود،باید جانش داد و نانش داد!او را به سان کودکیش پرورش داد و ستبرش کرد...

آری به نام شورش...

جان می گیرد و می ایستد تا کودکش ایستادن را بیاموزد.سخن می گوید تا کودکش فریاد بکشد.پیراهن می درد تا طفلش بیاموزد مبارزه را...

آری...به نام...آزادی و نفس و زندگی...

به نام...زن!

 



تاریخ : دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

شعر جدیدی از آقای عباس شفیع پور به دستم رسیده که البته در سال 1387 سروده شده.همون طور که

می دونین ایشون پدر خانوم شقایق شفیع پور هستن و دستی هم در شعر دارن.

امیدوارم از خوندنش لذت ببرین و با شاعر هم ذات پنداری کنین...

ممنون از حضورتون

چه آسان در هم شکستم

چه ساده عشق پاکت به ننگ آلوده شد

حس عاشقانه من

حس ننگین تو

مرا در هم شکست

مرهم شب گریه های من،آسایه من

یاد تو و عشق بی آلایش تو بود

دریغ،صد افسوس

که مرهم درد دیگران بودی و من غافل از...

چه آسان مرا در هم شکستی

چه ساده عشق پاک را به ننگ...

و من غافل از...

 



تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 08:41 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام!سال نو رو به همه تبریک می گم و آرزو می کنم به همه ی آرزوهاتون برسین...

خانوم شفیع پور به مناسبت فرا رسیدن بهار متنی نه چندان طولانی نگارش کردن و براتون تو همین پست گذاشتم که دوست دارم بخونین و روحتون تازه بشه...

ممنون از حضورتون (نظر یادتون نره)


ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 17 فروردین 1392 | 09:31 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.خانوم شفیع پور طی نامه ای سرگشاده پیام تسلیتشون رو برای از دست دادن عزیزی در شهر ساری فرستادن...لطفاً نظر یادتون نره:

بیایید در این شب های سرد که بوی سنبل و عطر سبزه ی هفت سینمان همه جا را پر کرده برای آرامش روح مردی در آسمان ها دعا کنیم که امروز بعد از صدای اولین الله اکبر با سبکبالی از میانمان رخت بر بست...

همان مردی که شاید چندی پیش برای خودش ابهت و برو بیایی داشت،همان پدری که روزی سه فرزندش با افتخار به بازوی پدر تکیه می زدند!آری،همان شوهری که از گل نازک تر به همسرش نگفت و برایش کم نگذاشت!

بیایید برای آرامش روحش در آسمان دعا کنیم که در این سال های آخر زندگانی او را ورشکسته می نامیدند...مالباخته ای که دیگر کم کم در بین ما مردم مال پرست گم شد و به خاطره ها پیوست!چه قدر لبخند اندوهگین آخرین روزهایش بر تخت بیمارستان به دلمان درد می آورد...چقدر ما از خودمان خجالت می کشیم که نتوانستیم او را بی مال هم همان طور دوست بداریم...چه تنها و بی پناه به کما رفت و بدنش بی حرکت شد...

و چه پر شکوه مراسم ختمش برگزار شد...امان از دست ما مردم مرده پرست!

 



تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 | 12:07 ق.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

با سلام به تمام دوستان.ببخشید که دیر میام و زود هم می رم!در ادامه مطلب شعر بسیار زیبایی رو براتون از آقای عباس شفیع پور گذاشتم که برای چندمین بار در وصف دخترشون سرودن...

لطفاً با جان و دل بخونین و نظر بدین

ممنون.


ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1391 | 02:41 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات

مژده به تمامی افرادی که می خوان خانوم شفیع پور رو ببینن!

یکشنبه 10/10/91 از شبکه پنج مازندران ساعت 8:30 دقیقه صبح با ایشون مصاحبه می کنن...



تاریخ : شنبه 9 دی 1391 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات
در ادامه مطلب دلنوشته ای رو براتون می ذارم که شقایق شفیع پور برای استاد شاملو نوشتن...
ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 1 دی 1391 | 09:37 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • قالب پرشین بلاگ
  • کد موزیک
  • ضایعات