تبلیغات
kise - یادت هست؟

سلام و روز همگی به خیر

ضمن عرض تسلیت به خانم شقایق شفیع پور بابت از دست دادن دوست گرامی و فهیم،آقای مهندس کاوه منصوری که از اقوام ایشون بودن،دستنوشته ای به قلم خود خانم شفیع پور در این پست می ذارم که شرح حال رابطه این دو انسان خوش ذوق بود.لطفاً بعد از خواندن مطلب فاتحه ای قرائت بفرمایید.

سه روز شده یا چهار روز؟!این که نیستی را می گویم.الان که دارم می نویسم تیک تاک ساعت نزدیک های سه صبح را نشان می دهد.آری،چهار روز شده...بگذار برگردم به چهار روز قبل،نه یک سال قبل،نه دوسال قبل!همان وقت که از خدا عمری دوباره گرفتی و بعد از چندین روز که در اغما بودی دوباره چشمان آبی ات را باز کردی!با خود گفتم دوباره آمدی تا حماسه بیافرینی،آمدی تا غوغایی به پا کنی و جاودانه شوی!گفتم این عمر دوباره حکمت بسیار دارد!این سلام حرفهای ناگفته دارد!

دو سال تمام را با صدایت در نیمه های شب به صبح رساندم.دو سال کم زمانی نیست!می دانی؟!شرطی شده بودم که با صدایت در نیمه های شب بخندم و گاهی هم گریه کنم!دروغ نگویم جاهایی از دستت عصبانی می شدم و دوبار هم دلم گرفت.این را به پایت می نویسم بی معرفت!صدای زنگ تلفن در ظلمت شب با من حرف ها داشت!می گفت گوشی را بردار و با کسی سخن بگو که دنیای درد و دل دارد!سنگ صبور کسی باش که از همه ی دنیا رانده شده است و فقط تو مانده ای و بس!با او مدارا کن تا آرام شود و سفره دل باز کند!

تو در حوالی صبح سفره دل باز می کردی،صدای دو رگه ات،همان که من شرطی شنیدنش شده بودم،برایم طنین انداز بود.می گفتی:

شقایق؟دارم دیوانه می شم!

و من به حرف های پر التهابت از ته دل،می فهمی؟!،از ته دل می خندیدم!می گفتم:

چی شده؟!باز هم عاشق شدی؟!باز هم حرف هایت را نمی فهمند؟!

سرفه ای می کردی که می دانستم از کشیدن بیش از حد سیگار است و می گفتی:

هنوز هم کودک درونم زنده است!

یادت می آید؟!لب ساحل سنگی،چهار صبح بود یا عقب تر نمی دانم.تو اخوان می خواندی و من با التماس گفتم:

تا طلوع خورشید بمانیم!

هیکل تنومندت تکانی خورد و لبانت جنبید و من از صدای امواج دریا،صدایت را نداشتم و داد زدم:

چه گفتی؟!

تو با همان صدای دو رگه فریاد کشیدی:

خب بمانیم،من که حرفی ندارم!

بعد من پلک هایم سنگین شدند و طبق معمول پای حرفم نماندم و بازگشتیم.

حکم کن اما نه بی دل،با دلت دل حکم کن!

این شعر را هر وقت سکوتی بینمان حاکم می شد می خواندی و وقتی چپ چپ نگاهت می کردم از ته دل می خندیدی!از حق نگذریم زمستان اخوان را بی نظیر دکلمه می کردی!من آن قسمتش را که می خواندی "هوا بس ناجوانمردانه سرد است" خیلی دوست داشتم و یادم هست همیشه زیر لب همراهت زمزمه می کردم.

برگردیم به چهار روز قبل و باقی خاطرات این دو سال دوستی و محبت را بین خودمان دفن کنیم و محترمش بداریم که جز این چیزی بینمان نمانده!

شنبه روزی بود،تماس گرفتند که فلانی با همه خداجافظی کرده و دارد با زندگی وداع می گوید.با خود گفتم دروغ است!دارد خودش را عزیزتر می کند.با این حال شماره ات را گرفتم.یک بار،دو بار،سه بار،شاید بار چهارم بود که برداشتی.صدایت حسابی مهربان شده بود و با تمسخر گفتم:

چه غلطی می خواهی بکنی؟!

نیشخندی زدی و گفتی:

هیچی عزیز دلم،می خواهم راحت شوم!این جا راحت نیستم!

خیلی بحث کردیم،یادت که هست؟!لحظه های آخر با حرف های بی سر و ته که آن موقع جدی اش نگرفتم کلافه ام کردی و من گفتم:

خفه شو!

صدایت هنوز در گوشم می پیچد که چه پاسخ دادی:

چشم،دیگه خفه می شوم!

داشتم دلجویی می کردم که به میان حرفم پریدی و گفتی:

عزیز دلم این آخرین باری بود که صدایم را شنیدی،خداحافظ!

و من چهار روز که نه،هفت روز است صدایت را ندارم!بعد از خوردن آن قرص لعنتی که می گویند سیانور دارد،سه روز را در بیمارستان بودی،یادت هست؟می گویند روز اول و دوم صحبت می کردی!

من تا بیمارستانت شش،هفت ساعت فاصله داشتم.با این حال خودم را رساندم تا نه برای بار آخر،بلکه برای دیدنت در آن حال و گفتن و خندیدن آمدم.چهل دقیقه ای منتظر ماندم تا اجازه ی ورود دادند.با خود گفتم می روم بالای سرش و با نیشخند می گویم عجب جان سختی هستی!حالا دیدی خفه نشدی و خداحافظی ات بی معنی بود؟!نگفتم بچه بازی را کنار بگذار؟!تو ناسلامتی یازده سال از من بزرگتری و باید الگویم باشی!تو حالا حالاها باید شعر زمستان اخوان را برایم دکلمه کنی!در مواقع سکوت بگویی حکم کن اما نه بی دل،با دلت دل حکم کن!

قلبم،چه بگویم؟،با اضطراب که نه،با تشویش می زد!میان چندین تخت پیدایت کردم.چشمانت مانند دو تیله ی آبی بر چهره ام ثابت بود و قفسه سینه ات هر از چندگاهی بالا و پایین می رفت.به من گفته بودند حرف هم می زنی اما هر چه صدایت کردم پاسخی ندادی!از گوشه چشمانت اشک جاری بود و من دستت را که به تخت بسته بودند تا سِرُمت را نکنی گرفتم و بر آن بوسه ای زدم.پیشانی ات را لمس کردم و به چشمانت خیره شدم.هیچ پشیمانی در آن موج نمی زد و من این را به حتم می گویم!فقط جان دادن برایت کمی عذاب آور شده بود.حتی کلافه هم نبودی!فقط پنج دقیقه کنارت تاب آوردم و وداع کردم.

آری،چهار روز قبل بود.درست سر ساعت پنج بعد از ظهر،روی کاناپه نشسته بودم و قبلش برایت دعا کرده بودم.مادر با کسی پای تلفن حرف می زد.مادر پای تلفن ضجه می زد...

آری،تو جان داده بودی و من وجدانم در عذابی عمیق فرو رفت...

آری،تو خود را کشته بودی و من در این چهار روز هزاران بار بی تو می میرم...

 

 

هم صحبت نیمه شب های من...کاوه

 

 

شقایق شفیع پور

 

 



تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.