تبلیغات
kise - دیشب

سلام.خانم شفیع پور متنی رو نوشتن که وقتی خوندم حسابی دگرگون شدم.امیدوارم شما هم حال من رو داشته باشین!

دیشب از کام مرگ برگشتم.رخت و لباسم خاکی ست.اندکی،فقط اندکی بوی ناامیدی و پوچی می دهم.دیشب تمام بدنم از نفرت به خود پیچید و تبدیل به مشتی کینه شد.آن کینه هم ثابت نماند...

در مغزم کلمات مانند ریتم آهنگِ...جلو می رفتند و من دو به یک می مردم و زنده می شدم.زنده می شدم تا در فکر چگونه مردن باشم و از این فکر می مردم...دیشب در دلم با همه وداع گفتم.پدر،مادر،...

فکر می کردم چه بر روی آینه ی اتاقم بنویسم تا به یادگار بماند...جمله ای از خودم یا بزرگان؟!اصلاً چیزی بنویسم یا نه؟!قرص ها در مشتم از عرق نمناک شدند.آبی که در لیوان بود گرم شد و من همچنان در فکر نفس کشیدن یا نکشیدن هستم!

پیر فرزانه می گوید تحمل کن و نخور...شور و هیجان می گوید تمامش کن،فردا کسی انتظارت را نمی کشد...قرص را بو می کشم.گیج می شوم.گیجِ گیج...می خواهم تمامش کنم،فردا کسی انتظار مرا نمی کشد...

صدایی مرا به خود می خواند...می گوید بمان!

آری،دیشب از کام مرگ برگشتم...

 

سی تیر ماه،1392

 



تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : ترمه فائق | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.